نامه خیالی 5 (معجزه)

بانوی خیالیِ من...

می دانی...

دلم که می گیرد... هوای تو را می کند...

انگار که در هوایی که نفس های تو در آن دمیده می شود آرامشی سحرآمیز نهفته باشد...

و خدا داند که حال این دل را تمام طبیبان شهر جواب کرده اند...

آنها چه می دانند از معجزه و سحر...

آنها که از معجزه ی نوازش چشمان تو بویی نبرده اند...

یک قرص چشمان تو آرام بخش تمام امراض من است...

و قرص دیگر چشمانت... روشنایی بخشِ حیاتِ وجودی من...

معجزه ی لبانت... آنگاه که مرا خطاب قرار دهی... سرسبز ترین ماه پاییز را رقم می زند...

و گرمای دستانت برای من تمام سرمای زمستان را کافیست...

آنگاه که لبخند روی لبان تو نمایان شود... شکوفه های بهاری جان روییدن می گیرند و تقویم روزگارِ من با تو تحویل می شود...

گرمای آتش عشق تو گرمترین فصل سال را به یغما برده است...

آنگاه که من در آغوش احساس تو غرق می شوم...


منبع این نوشته : منبع
معجزه ,آنگاه ,تمام

حرف های ناگفته

بعضی حرف ها هم هستند که از عمق جان تیشه به ریشه ات می زنند و لامصب هیچ جای مناسبی نمی تونی برا زدنشون پیدا کنی...

نه این وبلاگ که سعی کردم من حقیقی ام بیشتر در سایه بماند... نه تمام اکانت های شبکه های مجازی حتی آنها که قند شکن لازم دارند...

امان از دست این واژه های سرگردان داخل کلماتِ دیوانه وارِ حرف های ناگفته...


منبع این نوشته : منبع

نامه ی خیالی 4 (آرام)

می دانی بانوی خیالی من

دلم دیگر هوای دل بودن ندارد...

نفس هایم هوای هوا را هم ندارد...

و قدم هایم... توان قدم هایم را ندارد...

ذهنم دیگر... ههه.... ذهنم ولی در این وانفسای دلباختگی ها بدجور جولان می دهد...

مضحکانه نگاهی اندر تاسف بار می اندازد... به حال و روزم می خندد و افسوس می خورد...

در هیئت غیرمنصفانه خویش در ردیف اول متهمان بازخواستم می کند و برایم حکم صادر می کند...

دنبال مجرم این جنایت فجیح و این قتل عام انتحاری می گردد و من...

و من در این میان لب های خود را سفت به هم میچسبانم و نگاهم را به زمین می دوزم...

که خدایی نکرده به سر نخ ریسمان های نبافته ات که دور گردنم انداختی نرسد...

من خوب می شناسمش... 

او هم خوب مرا می شناسد که اینگونه آبی شده است روی شعله های خاکستر شده ی آتشِ جان...

می دانی بانوی خیالی من...

حال این روزهای زندگی من تعریف کردنی نیست...

زندگانی ام رو به راه است... رو به راه تر از هر زمان ممکن دیگر...

ولی فراتر از زندگانی ای که در ویترین زندگی ساخته ام... اینجا دیگر کسی زنده نیست...

و هر لحظه عطر خوش نیستی را استشمام می کند و در آخرین پنجره یِ اتاق تنهایی خویش...

چشم انتظار بالا آمدن تلالو خورشید و تابش نور بی پیرایه آن از آخرین درزهای پر نشده ی امید خود نشسته است...

اگر آخرین پناه و دلگرمی آدمی ایمان خود باشد... به گمانم مدتهاست که تهی از آن شده ام...

و حالا خدای من...

نوبت توست... که مرا آفریده ای...

و از همه آگاه تر می نمایی به تمام ابعاد پیچیده ای که با افتخار در من کار گذاشته ای...

نمی دانم چگونه... یا به کدامین وسیله...

که تو خالقِ مختاری...

اگر در همه ی دنیاهایت فقط یک آرزو دارم... 

اینگونه می گویمت که تو خود داناتر از دانایانی... که من را حتی بیشتر از من می شناسی...

آرامم کن .


منبع این نوشته : منبع
آخرین ,هایم ,ندارد ,خیالی ,بانوی خیالی ,دانی بانوی ,دانی بانوی خیالی